تبليغاتX
پروانه ای در مُشت
شکیبایی

همین چند روز پیش بود که «اتوبوس شب» رو نگاه می کردم! چقدر بازیشُ تحسین کردم! چند شب قبلشم تا دیروقت بیدار بودم و تکرار چندین بارۀ «روزی روزگاری» رو به خاطر بازی نابش می دیدم!

چقدر دوستش داشتم! چهره ش، حرکات منحصر بفردش و صداش!

تا اینکه دیروز از جعبۀ جادو شنیدم صدای صدای پای آب سهراب، برای همیشه خاموش شد! و ما بازیگر بزرگ دیگه یی رو از دست دادیم!

مرد هامون، پر!

پسرخالۀ روزی روزگاری، پر!

پدر خانۀ سبز، پر!

خسرو شکیبایی، پر!!

 

پ.ن.1: چندوقت پیش عنوان مطلبی رو که برای «حسین پناهی» نوشته بودم، «مردی که فقط شبیه خودش بود» گذاشتم! بی شک این جمله درمورد شکیبایی هم صدق می کنه!

پ.ن.2: یه لحظه دیالوگ زیر رو با صدای خسرو شکیبایی بخونید و بعد برای آرامش روحش دعا کنید! : "تو ميخوای من اونی باشم که واقعا تو ميخوای من باشم ؟ اگه من اونی باشم که تو ميخوای ، پس ديگه من ، من نيست . يعني من خودم نيستم ...."

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیست و نهم تیر 1387 |

هفت هشت ساله که بودم دوست داشتم مثل پدر باشم! بزرگ باشم! واسه همین کتاب فیزیک «هالیدی» رو که پدر تو دانشگاه تدریس می کرد، از کتابخونه بر می داشتم و با همون سواد هفت هشت سالگیم، بلند بلند می خوندم!

یه کم که بزرگتر شدم، کفشای پدر رو پام می کردم و اندازه می گرفتم که چقدر دیگه باید پاهام بزرگ بشه تا بتونم کفشی مثه کفشای پدر رو بپوشم!

بازم بزرگتر شدم و اینبار کت پدر رو تنم می کردم تا حس کنم به بزرگ شدن و مثل پدر شدن نزدیک شدم!

حالا دیگه بزرگ بزرگ شدم! چند وقت دیگه بیست و چهار سالگیم تموم می شه و می رم تو بیست و پنج سالگی! لباسام هم اندازۀ لباسای پدرن، کفشام حتی از کفشای پدر هم بزرگترن، کتابایی که می خونم به مراتب از فیزیک «هالیدی» سنگین تر هستن اما تا بزرگ شدن مثل پدر فاصله ها دارم!!

 

پ.ن.1: خیلیا رو دیدم که اسطوره های زندگیشون آدمایین که گاهی حتی یه بیوگرافی کامل و دقیق و حقیقی ازشون نیست! یه چیزی که بشه لمسش کرد و باورش داشت! برای من اما پدرم اسطوره ای ابدیه !

پ.ن.2: مطلب « پنجره » که چند وقت پیش نوشتم ارتباط شدیدی به این مطلب داره! پیشنهاد می کنم دوباره بخونیدش!

پ.ن.3: روزت مبارک پدر!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
 پیشونیت از عرق خیسه! اما هنوزم لبخند رو لباته!

دستای نجیبت ضامن عزت فردای ماست، مرد خوشه های گندم!

دنیای تو گاوآهن و گرما و بذر و خاک و داس شد تا ما با غیرت تو به خودکفایی برسیم!

هرچند سهم تو فقط صدتا چین افتاده رو پیشونی عرق کرده بود و لبخندی که غصه هاتُ قایم می کرد!

حالا به برکت دستات، کیسۀ گندمامون پُر تر از همیشه ست!

اما بگو ما به نشونۀ تشکر برای تو چی کردیم؟! به جز یه روز فراموش شده تو تقویمای خاک گرفته!!

 

پ.ن: ناسپاس تر از همیشه دسترنجتُ خوردیم! بدون اینکه به پینه های دستات فکر کرده باشیم!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیست و دوم تیر 1387
 چی می شد اگه می شد یه روز، این دنیای کثیفُ بردارم و دوون دوون برم دم در خونۀ «خاله پیرزن» و تحویلش بدم!

«خاله پیرزن» هم دنیا رو برداره و بندازه تو تشت رختشویی و با یه قالب صابون بیفته به جونش و بشور و بساب، بشور و بساب، بشور و بساب ...! بعد خوب آبش بکشه، بچلوندش و بندازه رو بند رخت تا خشک بشه! عصرم من برم و تحولیش بگیرم!

یه دنیای پاکُ تحویل بگیرم! دنیایی که توش هاییتی گرسنه نیست! عراق جنگ زده نیست! فلسطین آواره نیست...!

 

پ.ن: این آروزی کودکانه ی یه آدم بزرگ بود! آروزیی که فقط در حد آرزو باقی می مونه!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387

 

فانوس آخرینم رو به تهاجم باد

پروانه ام که بی جرم در چنگ مُشت افتاد

اما نمی هراسم از شب، سکوت، ظلمت

پر می زنم دوباره با بال های فریاد

با این همه یهودا، همچون مسیح، مصلوب

در بند حبس اما از حبس بند آزاد

از دره بی نیازم چون قلۀ دماوند

با سایه در ستیزم چون آفتاب مرداد

بر شانه های آتش می ایستم چو ققنوس

هر بار می رسم من از مرگ خود به میلاد

رو به تبار ناحق، تک پهلوان حقم

اسفندیار، رستم، سهراب ... نه ... سجاد!

                                                                      

                                                                              س-ر

                                                               یازدهم تیرماه هشتادوهفت

 

پ.ن.1: بعد از پنج سال دوری، به غزل برگشتم!

پ.ن.2: مرا آنگونه که هستم بپذیرید، نه آنگونه که می خواهید!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه پانزدهم تیر 1387

بچه که هستی، وقتی مشقاتُ ننوشتی و به خانم/آقا معلم راستشُ می گی که مشق ننوشتی، دعوات می کنه!! دفعۀ بعد یاد می گیری دروغ بگی که خونه جا گذاشتی تا خانم/آقا معلم بگه باشه، جلسۀ بعد با خودت بیار!

بزرگتر می شی، دلت می خواد بری سراغ موسیقی اما پدر از تو می خواد مهندس بشی! جرات «نه» گفتن نداری! به هر جون کندنیه به درستی یا با تقلب کنکورُ رد می کنی و می شی دانشجو!

تو دانشگاه درست خوب نیست! بعضی از درسا رو با روشای غیرطبیعی پاس می کنی و به پروژه می رسی! نمره ت می شه 9 !!  به استاد التماس می کنی! براش هزار جور داستان می بافی اما نتیجه نمی ده! در نهایت یه کم سر کیسه رو شل می کنی و با نمرۀ 12 پاس می شی! حالا شدی مهندس عمران!!

میای بیرون و دنبال کار می گردی! با استفاده از بند «پ» یه جا استخدام می شی و چند تا پروژۀ ساختمانی بر می داری! اما تو محاسباتشون مثه دوران دانشگاه می مونی و با استفاده از تجربه ت(!) یه چیزی تحویل می دی!

چند وقت بعد ساختمون رو سر حدود بیست تا آدم فرو می ریزه و خیلیاشون می میرن! یهو همه پیداشون می شه! صدا و سیما، قوۀ قضاییه، شهرداری و ...

انگشت اتهام همه شونم به سمت توئه!! دلت می خواد همۀ این سناریو رو براشون تعریف کنی اما بغض راه گلوتُ بسته!

تو محکوم می شی تا یه عده قهرمان باشن!!

 

پ.ن.1: شکی نیست که مهندس ناظر و مهندس محاسب تو این قضیه مقصرن! اما آیا هیچ کس دیگه تو این سناریو  مقصر نیست؟!

پ.ن.2: مقصر اصلی کیه؟!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387

یکشنبه عصر بود! یه نسیم خنک از زیر لباسم رد می شد و قلقلکم می داد! هوا به خاطر بارون صبح خنک شده بود! بوی نون که از تو تنور در میومد، اشتهای آدمُ باز می کرد! من نفر پنجم بودم! یه آقای مُسن، یه دختر جوون و دو تا خانم میانسال جلوی من ایستاده بودن و بلافاصله بعد از من یه آقا با بچۀ پنج ساله ش!

کنار نونوایی محلۀ ما یه درخته! یه درخت تنومند قدیمی! اونطرف تر چند تا مغازه و یه سوپرمارکت! پیرمرد اول صف که نون گرفت، وقتی خواست پول بده فهمید (و البته فهمیدیم) که نون هم گرون شده!! صداشُ یه کم صاف کرد و شروع کرد به انتقاد کردن و البته مثه خیلی از پیرمردای دیگه مقایسه کردن با زمان نمی دونم چی چی شاه! داشتم به حرفاش و البته توجیهات نونوا که مشخصا عذر بدتر از گناه بود، گوش می دادم که فریاد آقای پشت سرم، نظرمُ به خودش جلب کرد!

- «نه! دست نزن! گربه بده! کثیفه! پیشته پیشته! برو گربۀ بد!»

و چشمای متحیر بچه خیره شده بود به گربه ای که با ترس پا به فرار گذاشت و انور خیابون آروم گرفت! طبق معمول یه علامت سوال گنده تو سرم جوونه زد که چرا؟!

چرا ما باید به بچه هامون دشمنی با حیوونا رو یاد بدیم؟! تازه اونم حیوونای بی آزاری مثه گربه ها!!
و انوقت چجوری می شه از این بچه ها که دوست داشتن حیوونا رو هم بلد نیستن، انتظار دوست داشتن آدمای همنوعشونُ داشت؟!
چی می شد اگه اون مرد به جای فراری دادن گربه، اجازه می داد بچه ش گربه رو از نزدیک ببینه و حتی نوازشش کنه و بعد وقتی می رفت خونه بهش یاد می داد که چطور دستاشُ خوب خوب بشوره؟!

 

پ.ن.1: نمی دونم اون بچه از این به بعد دیگه چجوری کتاب «گربۀ من ناز نازیه» رو می خونه؟!

پ.ن.2: خاطرم نیست که این نوشته رو تو کدوم یکشنبه نوشتم! اما دیروز که داشتم اتاقمُ مرتب می کردم، پیداش کردم!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه هشتم تیر 1387

دوباره ظهرای کش دار و گرم تابستونی رسید!

ظهرایی که انگار قرار نیست حالا حالاها عصر بشن!

ظهرایی که دوستشون نداشتم!

هنوزم مثه اون موقع ها از خوابیدن ظهر بدم میاد!

از سکوت کشندۀ خونه!!

با این تفاوت که تو بچه گی تموم تنهاییمُ با قدرت به یه توپ پلاستیکی شوت می کردم و حالا تو یه اتاق بیست و چند متری قدم می زنم و قدم می زنم و ... صدای کولر تو گوشمه!!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه پنجم تیر 1387
 

 پنجره

من یه پنجره م!

یه پنجره درست روبروی چشمای تو! خیره شدی به من و همۀ حواست به منظرۀ پشت سرمه! یه عمره که قصۀ ما همینه! تو منو نمی بینی!

 

من یه پنجره م!

همونی  که تو سرد و گرم روزگار مراقب توئه! جای نیش داغ آفتاب و مشت بی رحم تگرگ و زخم تازیانه های باد روی سینه م نقش بسته! اما بازم تو منو نمی بینی!

 

من یه پنجره م!

وقتی پاک و شفافم، تو با من به منظره ها خیره می شی و لبخند می زنی! اما وای از اون روزی که کدر و کثیفم! جلوی چشمام پرده می کشی و منو از حضور محروم می کنی! و در هر دوحالت بازم منو نمی بینی!

 

من یه پنجره م!

و حالا تنها آرزوم اینه که فقط یه بار، تو هجوم این همه منظره، منو ببینی! یه پنجره رو!!

 

 پ.ن: تو زندگی همۀ ما هستن آدمایی که مثه پنجره می مونن! بهشون نگاه کنیم!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه یکم تیر 1387

 

البته در میان شعرا، کسانی هم بودند که راه عدل و انصاف پیش گرفتند و به نوعی به مبارزه با فرهنگ غلط مردسالاری پرداختند. از این جمله اند:


۱- مفتون همدانی :
نر و ماده ندارد، شیر، شیر است/ چرا از بیشه بیرون نایی ای زن؟
اگر عیسی بود از جنس مردان/ تو مریم، مادر عیسایی ای زن

کلاس اول ما، دامن توست/ که خود فرهنگ مادرزایی ای زن

 

۲- امیرخسرو دهلوی:

پدرم هم ز مادر است آخر/ مادرم نیز دختر است آخر

بی پدر ممکن است شد معلوم/ چون مسیحا ز مریم معصوم

لیک بی مادر خجسته وجود/ ولدی را نگفته کس مولود

 

۳- اقبال لاهوری:

از اُمُومَت* پهنه شد تعمیر ما/ در خط سیمای او تقدیر ما

هست اگر فرهنگ تو معنا رسی/ حرف اُمّت* نکته ها دارد بسی

گفت آن مقصود حرف کن فکان/ زیر پای اُمّهات* آمد جهان

* اُم = مادر

 

۴- پروین اعتصامی:
به هیچ مبحث و دیباچه ای قضا ننوشت/ برای مرد کمال و برای زن نقصان

به گاهوارۀ مادر به کودکی بس خفت/ سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان

همیشه دختر امروز، مادر فرداست/ ز مادر است میّسر، بزرگی پسران

 

والبته همانطور که مشخص است، تعداد شُعرایی با این دیدگاه نسبت به دیدگاه مردسالارانه کمتر است!

انگار همیشه باید تعداد حق، اندک باشد!!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387