تبليغاتX
پروانه ای در مُشت
 ...
 

 

 

حرفی نیست!

تا اطلاع ثانوی ساکتم!

 

 

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در سه شنبه ششم بهمن 1388

پیش نوشت: بیان دیدگاه های زیر لزوما به معنی اعتقاد من نیست. هدف، تنها روشن شدن مسئله است.

 

البته دیدگاه دومی هم دربارۀ فایز وجود دارد. مدعیان این دیدگاه (آقای ایرج صغیری و خانم مهروش طهوری) چند نکتۀ زیر را به عنوان ابهام در وجود حقیقی فایز عنوان می کنند:

 

الف - آیا فایز در میان معاصران خویش هیچ آوازه ای داشته؟ اگر جواب بله است، سوال دومی مطرح می شود و آن اینکه پس چرا هیچ یک از مورخان و تذکره نویسانی که در زمان فایز یا مدت کمی بعد از او زیسته اند، در آثار خویش حتی نامی از فایز نبرده اند؟(بعنوان مثال: در فارسنامۀ ناصری نوشتۀ حسن حسینی فسائی یا در آثار العجم نوشتۀ فرصت الدوله یا در حقایق الاخبار نوشتۀ حاج میرزا جعفر خورموجی هیچ نامی از فایز دیده نمی شود)

 

ب - چرا در زندگی نامه های فایز که بعضا در ابتدای مجموعۀ دوبیتی های منسوب به او و یا به ندرت به صورت مقالات در نشریات چاپ شده، هیچ یادی از فرزندان و نوادگان فایز نشده است؟ و حتی در کتاب ترانه های فایز آقای زنگویی، چگونگی انتساب عباس فایزی به فایز عنوان نشده است؟ همچنین دربارۀ مزار فایز و درخت کُنار(سدر) منسوب به او، اطلاع معتبر و دقیقی موجود نیست و تنها متکی بر روایات شفاهی مردم است.

 

ج - دلیل تناقضات ادبی در دوبیتی های فایز چیست؟ بعنوان مثال دو بیتی زیر در قافیه دچار اشکال است:

ندارم راحتی جز زجر و زحمت

به جز خواری و دشواری و محنت

دل فایز به پیری کرده پرواز

به باغ گلرخان چون اُشتُر مست

و یا دو بیتی زیر از وزن خارج است:

دگر از نو نوای نی بلند است

مگر چون من ز هجران گله مند است

چو فایز ناله اش بی موجبی نیست

کسی دور از نیستانش فکنده ست

که از این دست دوبیتی ها بسیارند. اما آیا می توان شاعر دو دوبیتی زیر را یکی دانست؟ که اولی در قافیه که اولین و پایه ای ترین دانستۀ شاعری است، دچار ایراد است و دومی نشان از بلوغ شعری و اشراف کامل شاعر به کلمات دارد.

 

1)

دل من حالت پروانه دارد

ز آتش سوختن پروا ندارد

دل فایز چو مرغ پر شکسته

به هرجا کو فتد پر وا ندارد

2)

کنم مدح خم ابروت یا روت؟

نهم نام لبت یاقوت یا قوت؟

یقینم هست فایز زنده گردد

رسد بر تختۀ تابوت تا بوت

 

د - اگر تاریخ تولد و وفات فایز حدودا درست باشد، می توان او را معاصر با جریان های سیاسی جنوب ایران و درگیری مردم ظلم ستیز آن منطقه با استعمار انگلستان دانست. سوال اینجاست که چرا از این حوادث هیچ نمودی در شعر فایز نیست؟ و هیچ اشاره ای به دلاوران تنگستان و دیگر مبارزان آن دیار که در خون خود غوطه خوردند، نشده است؟

 

پس از ابهامات فوق، خانم طهوری (کتاب ترانه های فایز/صفحه 50 و 51) بیان داشته:

«هنوز برای فایز خیلی چیزها باقی مانده است. اما تنها به یک شرط و آن اینکه بپذیریم صدها فایز، صدها رعیّت متخلص به فایز، صدها انسان بی نام و نشان و بی ادعا که خود را زیر نام اسطوره ای فایز پنهان کرده اند، این ترانه ها را سروده و پراکنده اند. اگر این تنها فرض و شرط را بپذیریم تمام تناقض ها، تمام نقص ها، تمام تردید ها و توقع ها بی رنگ می شود و از بین می رود. اگر این مجموعه را زبان حال صد ها انسان رنج کشیده و کم سواد بدانیم و درد دل صدها روح روستایی و بیابانی، آیا می توانیم جز به دیدۀ حرمت و عشق به آن بنگریم؟»

و همچنین آقای صغیری (مقالۀ«فایز پدیدۀ غریب ادبیات»/کیهان فرهنگی/سال9/ شماره7/صفحه25) عنوان کرده:

«]مردم منطقه[ برای اینکه سروده های جمعی خود را به نام فایز کنند، دلایل کافی داشته اند. چه برای اینکه از چنگ خان فرار کنند باید یکی را تحویل می دادند... هرکس که شعر بگوید در باور رایج آن زمانه باید قاعدتا به رفاهی نسبی رسیده که فرصت (دل ای دل) داشته باشد و «آدم مرفه» انگ وحشت آوری بود که برهرکس که می خورد از چهارجهت غارت می شد... به ویژه که بخش قابل اعتنایی از همین ترانه های فایز با مضامینی عاشقانه و یاردوستی و یارخواهی، ناله های عاشقانه و اعتراض به زندگی و مجموعا حرف های بودار به وجود آمده است و چه مصیبتی بالاتر از این... پس باید یکی را پیدا می کردند... این آدم باید دست نیافتنی باشد یعنی خان به آن دسترسی نداشته باشد... افسانۀ پری و ترانه های پریسارۀ فایز... انگیزه و علت پیدایش این افسانه ها یکی است... اول فایز را ساخته اند تا سروده های خود را به او نسبت دهند و سپس برای حفظ و حمایت این فایز از دست خان و گذشت زمان و ... وی را به دنیایی فرستاده اند که دست کسی به او نمی رسد و جاودانه در فرهنگ این خطه حیّ و حاضر است... فایز یک باور مردمی است...»

 

پ.ن: از دوست عزیز "سلت" خواهش می کنم. در جواب و یا رد هر کدام از بندهای فوق، ما را از مستندات و نظراتشان - که می دانم کم نیست - بی نصیب نگذارند.

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه سوم بهمن 1388 |

03

پ.ن: همین عکس با سایز برزگ تر.
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه سی ام دی 1388 |

الف - محل و تاریخ تولد و وفات فایز:

دربارۀ محل و تاریخ تولد و وفات فایز سه روایت زیر نقل شده است:

1-     «محمدعلی دشتی متخلص به فایز به سال 1250 ه.ق برابر با 1209 ه.ش در کُردوان - یکی از روستاهای دشتی - چشم به جهان گشود... و پس از هشتاد سال زندگی پرفراز و نشیب و پر از اضطراب و امید و نومیدی توام با عشقی افسانه ای در سال 1330 ه.ق برابر با 1289 ه.ش در گزدراز وفات یافت»( کتاب ترانه های فایز/عبدالمجید زنگویی/صفحات 50، 56 و 57)

2-     «زایر محمد متخلص به فایز در سال 1250 ه.ق در بندر دَیِّر متولد شد... وفاتش به سال 1330 ه.ق پس از طی هشتاد مرحله از مراحل عمر در بُردِخون از روستاهای دشتی اتفاق افتاد»( کتاب فارس و جنگ بین الملل/محمدحسین رکن زاده آدمیت/صفحه 75)

3-     «فایز در حدود سال 1252 یا 1253 ه.ق در روستای زیارت - در توابع دشتی - چشم به دنیا گشود. مدت عمرش قریب به هشتاد سال بود و وفاتش در حدود سال 1333 ه.ق در روستای خورموج که از روستاهای بلوک دشتی و حد فاصل بین دشتی و تنگستان است اتفاق افتاد»( کتاب رباعیات فایز دشتستانی/محمد  صمصامی/صفحه 16)

 

ب - فرزندان و نوادگان فایز:

آقای دکتر حمیدی نوشته اند: «نواده ها و احفاد فایز هنوز در قید حیاتند». همچنین آقای زنگویی در کتابشان از عباس فایزی به عنوان یکی از نوادگان فایز نام برده اند. نقل قول زیر نیز در مورد یکی از فرزندان فایز خواندنی است:

«گویند وی را ]فایز را[ دختری بوده است موزون سرا که او نیز به اقتضای پدر دوبیتی هایی را بهتر از وی سروده است. ولی از گفته های دختر فایض ]فایز[ نگارنده را چیزی به دست نیافتاده»(مقالۀ فایض دشتی/نشریۀ ارمغان/ابراهیم صفایی ملایری/سال 17/شماره6/صفحات 472 و 473)

 

ج - دوستان و معاشران فایز:

در کتاب آقای زنگویی در صفحات 52 و 53 آمده : «فایز با محمدخان دشتی و محمود کبگانی که از شعرای دشتی بوده اند معاصر بوده و دیدارهای دوستانه ای هم با یکدیگر داشته اند.» ذکر این نکته نیز لازم است که محدخان دشتی و محمود کبگانی از شعرای معاصر ناصرالدین شاه بوده اند و اولی از خوانین منطقه محسوب می شده است.

 

د - حکایاتی دربارۀ فایز:

حکایت نخست:(کتاب ترانه های فایز/عبدالمجید زنگویی/صفحات 79 و 80)

«گروهی در قهوه خانۀ کاکی نشسته بودند... قهوه خانه حال و هوایی دیگر داشت چرا که فایز را در بر گرفته بود... در این هنگام شخصی با توپ پارچه ای خارجی وارد قهوه خانه می شود که روی آن عکس زنی زیبا چنان که رسم و وسیلۀ تبلیغات زمان بود چسبانده بودند. عکس برای همۀ کسانی که در قهوه خانه بودند جالب توجه بود و هرکس اصرار داشت آن را ببیند و هرکس به سلیقۀ خود درباره اش اظهار نظر می کرد... عکس از روی توپ پارچه کنده می شود و دست به دست می گردد تا این که به دست فایز می رسد... فایز پکی به قلیان می زند و عکس را ورانداز می کند... فایز فی البدیهه این دو بیتی را می سراید که با تحسین بیش از پیش مردم روبرو می شود:

بتا گر زنده بودی، فتنه بودی

وگر جان داشتی، دل می ربودی

به ایمان و قرار و صبر فایز

به لبخندی تمسخر می نمودی»

حکایت دوم:(کتاب ترانه های فایز/عبدالمجید زنگویی/صفحات 81 و 82)

«فایز به همراه محمدخان دشتی در مجلس خان تنگستان در اَهرَم حاضر می شود. خان تنگستان برای اینکه از استادی فایز باخبر شود از وی می خواهد که فی البدیهه شعری بگوید که نام اَهرَم نیز در آن باشد. در همین هنگام سه دختر زیبای اَهرَمی از دور پیدا می شوند و فایز می سراید:

سه مه پیکر برون آمد به یک دم

سه حوراوش همه پشت سر هم

به یک جلوه دل از فایز ربودند

پری رویان مه سیمای اَهرَم»

حکایت سوم:(کتاب ترانه های فایز/عبدالمجید زنگویی)

«روزی فایز برای انجام داد و ستدی به بندر بوشهر می رود و تصادفا چشمش به زیبارویی مسیحی و دلربا که در بالکن کلیسایی ایستاده است و بیرون را تماشا می کند، می افتد و در دم بدو دل می بازد. گویا فایز چند بار از آن محل عبور می کند و با آن مسیحی دیداری تازه. فایز او را به منزله بتی می بیند و حاضر می شود که به خاطرش از همه چیز خود حتی از دین و ایمانش بگذرد٬ ولی به علل گوناگون از جمله اختلافات مذهبی و طبقاتی نمی تواند به وصال معشوقه برسد. به ناچار آزرده دل و مایوس راه دشتی را پیش می گیرد و پسین گاه به بست (سه راه) چُغادَک میرسد ٬ پشیمان از ترک دیار یار به استراحت می پردازد و این دوبیتی را می سراید:

پسین گاهی ز بندر بار کردم

غلط کردم که پشت از یار کردم

رسیدم بر سر بست چُغادَک

نشستم گریۀ بسیار کردم»

البته افسانه هایی هم درمورد «عشق فایز به یک پری»، «ازدواج فایز با پریزاد»، «ارتباط فایز با پری ها» و «شفای بیماری حصبۀ فایز به دست پری ها» نیز وجود دارد که سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر منتقل شده.

 

ه - مزار فایز:

در کتاب ترانه های فایز آقای زنگویی در صفحۀ 57 آمده : «جسدش ]جسد فایز[ را بنا به وصیت خودش پس از چندماه امانت، به نجف منتقل کرده و در آن جا دفن می کنند.»

 

پ.ن.1: این عکس درخت کُنار(سدر)ی است که بنابر روایات بومیان منطقه، به دست فایز در باغ بگم واقع در گزدراز کاشته شده است.

پ.ن.2: از دوست عزیز "سلت" - باتوجه به هم استانی بودنش با فایز- خواهش می کنم در مورد هر کدام از بندهای فوق مستندات یا نکاتی که جهت اضافه شدن دارد، بیان کند.

پ.ن.3: نمونه ای از شَروه (آواز زخمی جنوب) را می توانید از اینجا دانلود و گوش کنید. دوبیتی خوانده شده در این شَروه، دوبیتی ذکر شده در حکایت سوم است. خواننده ی این شَروه بخشو (جهانبخش کردی زاده) از اسطوره های شَروه خوانی و نوحه خوانی جنوب است. دلیل کیفیت پایین این صوت، قدمت زیاد این شَروه و دلیل انتخاب آن، اصالت و هماهنگی با این نوشته است.

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیست و ششم دی 1388 |

حتما شما هم تصنیف «به قربون خم زلف سیاهت...» را شنیده اید. شاعر این دوبیتی، همانطور که در مصرع سوم آن آمده، «فایز» است. اسطوره ای از جنوب ایران، بوشهر. با توجه به روایات مختلف و متعدد در مورد او، زندگی و اشعارش، تصمیم گرفتم در سه قسمت، حقیقت یا افسانه بودنش را مورد بررسی قرار دهم. در این قسمت برای آشنایی بیشتر با «فایز» تعدادی از دو بیتی هایش را - که اغلب به صورت «شَروه»(آواز زخمی جنوب) خوانده می شود - به منظور مطالعه قرار دادم که در ادامه مطلب با هم می خوانیم:

به قربان خم زلف سیاهت

فدای عارض مانند ماهت

ببردی دین فایز را به غارت

تو شاهی، خیل مژگان ها سپاهت


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 |

اول:

مسئول گردان وظیفه، همۀ سربازها و افسرها را به خط می کند و سخنرانی اش را اینگونه شروع می کند: «بسم ا... الرحمن الرحیم، لذا ما باید ...» (!!) جمعیت افسرها و کمی بعد سربازها از خنده منفجر می شوند.


دوم:

مسئول قسمت ما، روزهایی که سرباز بایگانی مرخصی می رود، تاریخ و شماره کردن نامه ها را خودش انجام می دهد. در یکی از همین روزها ترتیب شماره ها این شد : 26598، 26599، 265100، 265101، ... (!!)


سوم:

موقع بایگانی پرونده ها دست سرباز آن قسمت خورد به قاب عکس بین الحرمین و قاب عکس افتاد و شکست. مسئول قسمت : «چی بود؟» سرباز : «هیچی حاج آقا، تابلوئه فلسطین افتاد، شکست» (!!)


چهارم:

من نشسته ام پشت سیستم و بعد از مقادیر زیادی کار، می خواهم کمی بازی کنم! اما حواسم به اسپیکر روشن سیستم نیست. به محض ورود به بازی، صدای هواپیما بلند می شود و در فضای ساکت قسمت می پیچد. مسئول قسمت : «چی بود؟» من در حالی که دستپاچه شدم : «هیچی حاج آقا، فکر کنم کارت گرافیکش مشکل داره» (!!)


پنجم:

صبحگاه مشترک لشگری ست. در صف های نُه ستونی ایستاده ایم. من به خاطر قدم، صف دوم هستم. به محض این که حواس مسئول گردان کمی پرت می شود، آرام آرام عقب می روم و در صف آخر، ستون اول می ایستم. مدتی بعد مسئول گردان دستور می دهد «گردان، به راست، راست». من صف اولم. (!!)


ششم:

یکی از همبرجی های من (در ادبیات خدمت، به کسانی که در یک تاریخ به خدمت اعزام می شوند و مدت دو ماهۀ آموزشی را با هم می گذرانند، همبرجی می گویند) در گردان پاسداری، افسر گردان و مسئول تقسیم افسرهای گشت در شب های نگهبانی بود. هربار که دوستی تاریخ پستی اش به همبرجی من می خورد، به او توصیه می کردم که : «برو به علی بگو من رفیق سجادم». یک شب اتفاقی پست نگهبانی خودم با افسر گردانی علی یکی شد.

من : «سلام علی جون» علی : «سلام. افسرا پایه خدمتیاشونو (تاریخ اعزاماشونو) بگن» بچه ها یکی یکی گفتند تا نوبت به من رسید. من : «6/1» علی : «88؟» من : «87!» علی : «یعنی همبرجی منی؟» و من قیافه و احیانا ذکر خیر دوستانی که به شان توصیه کرده بودم را در ذهنم تجسم می کنم.

 

پ.ن: این ها بعضی از خنده های خدمت بود. غصه هایش بماند.

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه نوزدهم دی 1388 |

هنوز خوب یادم هست. بعد از ظهر یک روز سرد پاییزی بود. در سال هایی که دبیرستان می رفتم. من در صف نانوایی محل ایستاده بودم که پسر کوچکی آمد و پشت سر من نوبت گرفت. بعد گفت می رود از مغازۀ نزدیک نانوایی خرید کند و می آید. چند دقیقه بعد با پدرش آمد و در جواب سوال پدرش که پرسید«کجا جا گرفتی؟» گفت «پشت سر اون آقا» و به من اشاره کرد.

از تعارفات دوست و آشنا و فامیل که بگذریم، شنیدن کلمۀ «آقا» - که یعنی من ِنوجوان بزرگ شده بودم - از زبان یک غریبه برای آن روزهایم شیرین بود. آنقدر شیرین که در خاطره ام ماندگار شد. مثل اولین باری که «مهندس» خطاب شدم یا اولین باری که به من «جناب سروان» گفتند.

حالا تو بگو رفیق اولین باری که تو را آقا/خانم خطاب کردند یادت هست؟

 

ترانه هایی برای بیداری (4): قطعه ای از اشعار "احمد شاملو" از کتاب "باغ آینه" که می توانید از اینجا دریافت و گوش کنید. (حجم 527 KB)

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه شانزدهم دی 1388 |

آقای «ص» دوست پدر بود. دقیق تر که بگویم هم محله ای و هم مدرسه ای پدر بود. بزرگ که شدند، پدر فیزیک خواند و او الهیات. بعدها پدر در یکی از شهرستان های خوزستان مدیر مدرسه ای محروم شد و آقای «ص» رئیس آموزش و پرورش آن شهرستان. به گمانم سال های جنگ بود.

از آقای «ص» چیز زیادی یادم نیست به جز خانه ای تنگ و تاریک و تعدد بچه ها و ریش هایی که آنقدر بلند بود که هنوز در خاطرم مانده. از کارهایش هم چندان اطلاعی ندارم. اما مادر از افراطی گری هایش خاطرات زیادی دارد. از ظلم هایی که با افراط ها و خودسری ها و تعصب های بی جایش در حق خیلی ها و اکثرا بانوان فرهنگی آن شهرستان کرده بود.

سال ها بعد، آقای «ص» به لطف لجاجت مردم آن شهرستان با نماینده قبلی شان، نماینده مجلس و به تبع آن پایتخت نشین شد و ارتباطش با پدر کمرنگ تر و کمرنگ تر. آن روزها ما هنوز جنوب بودیم. گذشت و گذشت تا کار پدر به تهران منتقل شد و در یکی از روزهای اول آمدنمان، آقای «ص» ما را به شام دعوت کرد. اما بر خلاف مرسومات همیشه، به جای خانه اش، به یک رستوران دعوت شدیم! بعد هم با چهره ای جدید زیارتشان کردیم. دوران اصلاحات بود و ظاهرا آقای «ص» حسابی اصلاح شده بود و اعتقاداتش کاملا زیر و رو شده بود. ریش هایش آنقدر کوتاه بود که می شد گفت اصلا ریشی نداشت. مثل آن موقع ها، پیراهنش را دیگر روی شلوار نیانداخته بود و به جای گویش محلی، مدام از کلمات انگلیسی لا به لای حرف هایش استفاده می کرد و معنی Republic را از من می پرسید. - پدر اما آن روزها، مثل این روزها، و مثل همیشه، ریش هایش همان هست که بود. ریشه هایش هم -

حکایت آقای «ص» حکایت مُشتی از خروار است. نمونه ای از چندین و چند آدم 180 درجه ای. کسانی که در دیروز این مملکت با افراطی گری ها و دگم اندیشی هایشان اساس و اصل انقلاب را - به معنی خود را فدای دیگری کردن - زیر سوال بردند و مسبب تنفر جماعتی از دین و انقلاب شده اند و امروز به هر دلیلی - که مشخصا سهم خواهی شخصی شان است - عقده های قدرت طلبی شان را به نام مردم و با هزینۀ مردم می گشایند. آدم هایی که وضعیت امروز جامعه مان نتیجۀ تندروی ها و چرخش های ناگهانی آن هاست. آن هایی که تناقضات رفتاری و گفتاری شان، سرمایۀ بزرگی به نام «اعتماد» را از ما گرفته تا این روزها سردرگمانه روزۀ سکوت بگیریم.

 

پ.ن.1: از این آدم ها، خیلی وقت است که زیاد می بینیم.

پ.ن.2: اساسی ترین مشکل مواجهه با این آدم ها، سوابقشان است. آدم های 180 درجه ای از تاکتیک "نیزه و سپر" استفاده می کنند. به این صورت که با حرف هایشان همچون نیزه، نیش می زنند و در مقابل، سوابقشان را سپر می کنند. اما یادمان باشد : "میزان، حال افراد است"

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه دوازدهم دی 1388 |

نیمه شب از تو خونه بیرون می رم

بی حواس و بی هدف ، لبریز هیچ

پیش روم تموم کوچه های شهر

که یا بن بستن و یا پُر خم و پیچ

 

رو لبم، تراکُم نگفته ها

تو نگام صد تا سؤال بی جواب

تموم پُلا شکسته پشت سر

آرزوهام همه شون نقش ِبر آب

 

غم و غصّه هامُ با سرمای برف

توی شهر ِسوت و کور دار می زنم

وقتی که فندکمُ در میارم

وقتی که یه پُک به سیگار می زنم

 

« دیگه حتی نفست مال تو نیست »

اینُ سرفه های بی امون می گه

باز به سمت خونه برمی گردم و

سر میاد یه روز تاریک دیگه

 

پ.ن: اگه بعد ِاین ترانه، توی سینۀ تو آهه

نگو من سیاه نویسم، رنگ دنیامون سیاهه

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه نهم دی 1388 |

سخت دلبستۀ این ایل و تبارم اما خودت که بهتر می دانی همیشۀ خدا به او حسودیم شده. منی که برادر ندارم، همیشه و به خصوص در دهۀ اول محرم به حسین بن علی غبطه خورده ام که برادری چون تو دارد، کوه وفاداری و ادب. و هی دلم شکسته و هی بغض کرده ام و هی خودم را امید داده ام که بالاخره روزی «اخا ادرک اخاک» گفتن هایم را جواب خواهی داد.
برادر ناتنی من هم می شوی عباس؟
اصلا من هیچ، مردم شهرم را که می شناسی. حتما دیده ای فراوانی اسم «ابوالفضل» و «عباس» را در اسامی پسرانشان. حتما از ارادت ویژه شان به خودت، شنیده ای. حتما دیده ای در لحظات سخت، آن جا که از همه چیز بریده اند، تو را واسطۀ خودشان و خدا قرار می دهند و بی اختیار می گویند «یا ابوالفضل». حتما می دانی که هشت سال عاشورا را تجربه کردند، آتش را تجربه کردند، العطش را تجربه کردند، خون را تجربه کردند، اسارت را تجربه کردند و تنهایی و بی کسی را تجربه کردند. حتما می دانی علی اصغرها داده اند، علی اکبرها دفن کرده اند، قاسم ها داماد کرده اند، حسین ها دیده اند، زینب ها بوده اند، عباس ها شده اند. حتما می دانی بخاطر همۀ این ها، نیمی از دلشان با عاشوراست و نیمی با تو که عموی آب آور بودی، عموی پهلوان بودی، قمر بنی هاشم بودی و اسطورۀ ادب و وفاداری بودی. همانطور که شهیدان و جانبازانشان بوده اند و هستند. مادری به چهرۀ زیبای شهیدش می نگرد، یاد تو می افتد. پدری بر جای خالی چشمان پسر جانبازش بوسه می زند، یاد تو می افتد. فرزندی پدر بی دو دستش را می بیند، یاد تو می افتد و زنی یک لنگه کفش را جلوی پای شوهرش می گذارد، یاد تو می افتد.
برادر ناتنی مردم شهرم هم می شوی عباس؟
بسیار دیده ام در حلقه های دایره ای سینه زنی هایمان، آن جا که «بُر ساز»* نام تو را فریاد می زند که «یا عباس»، تن ها بیشتر به سمت زمین می رود و دست ها بیشتر از زمین ارتفاع می گیرد و با سرعت و شدت بیشتری به سمت هم می آیند و به هم می خورند. و آن جا که «سر خوان»** فرمان می دهد «واحد»*** سکوتی عمیق فرا می رسد و حلقه های دایره ای اشک با حلقه های دایره ای سینه زنی پیوند می خورد. و البته که همۀ این ها از عشق است.
برادر ناتنی ارادتمندانت هم می شوی عباس؟

* بُرساز: یا همان "سینه گردان" کسانی هستند که در مراسم سينه زنی، مسئول ساختن و کنترل بُرها (همان حلقه ها) می باشند.
** سر خوان:
یا همان "پیشخوان" کسی است که در مرکز مشترک حلقه ها ایستاده و نوحه می خواند.
*** واحد:
دستوری که سینه زن ها پس از شنیدن آن، فقط يک بار و آن هم با جلو آوردن پاهای راست به سينه زنی می پردازند و به این ترتيب ضربه های سينه زنی به نصف تقليل می يابد.

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه دوم دی 1388 |