پیامبر ِزن ِبی کتاب ِتمام ِاین سال ها
مادربزرگ بود
با دو گیس ِبافتۀ سپید
و آیه هایی
از جنس ِقصه های شبانه،
نصیحت های مادرانه.
بی اوراد و روایات.
دریغ که ایمان نیاوردیم
به معجزۀ حضورش
تا تنهایی ِامروزمان
عقوبت سرکشی و ناباوریمان باشد.
پ.ن: شعری از "آنیتا گلزار" و نظری که برای آن گذاشتم تلنگری شد برای نوشتن این شعرواره.
سال 82 بود. بهمراه پدر راهی اصفهان شدیم تا من در دانشگاه ثبت نام کنم. علاوه بر مدارک، با خودمان پول و دسته چک هم برده بودیم. موقع غروب رسیدیم اصفهان و شب را در هتلی خوابیدیم. فردا صبح رفتیم دانشگاه، بعد از ثبت نام و پرداخت شهریۀ دانشگاه و خوابگاه، برگشتیم به هتل و قرار شد عصرش برگردیم خانه. داشتیم وسائل را جمع می کردیم که پدر گفت: «سجاد! من فراموش کردم پول کافی نگه دارم و الان مقدار پولی که داریم کمتر از هزینۀ هتله. تازه هزینۀ برگشت هم هست». اولش کمی جا خوردم و متعجب شدم که پدر که همیشه همۀ جوانب کار را در نظر می گرفت و بعد دست به انجامش می زد چگونه اینبار ...؟! بعد کم کم راه حل هایی به ذهنم رسید که یکی یکی به پدر گفتم. راه حل هایی که هرچه بیشتر می شد، منطقی تر و انجام پذیر تر بود.
کمی که گذشت پدر لبخندی زد و دسته پولی را از کیفش بیرون آورد و نشانم داد و گفت: «نگران نباش. می خواستم بدونم چقدر بزرگ شدی؟ می خواستم ببینم اگه یه اتفاق ناخواسته واسه ت بیفته چجوری عمل می کنی و چقدر توانایی مقابله با مشکلات رو داری؟» بعد شروع کرد کمی توضیح دادن شرایط و نصیحت کردن و در آخر تعریف از من. آرام شدم. نه به خاطر تعریف های پدر بلکه بیشتر به خاطر درسی که از پدر گرفته بودم. درسی مثل خیلی از درس های دیگری که پدر با قرار دادنم در شرایطشان به من آموخته بود. درسی که تا ابد همراه من خواهد ماند.
پ.ن: تا ترم آخر یادم نمی آید پولی را بی حساب و کتاب خرج کرده باشم.
ترانه هایی برای بیداری (3): قطعه ای از اشعار "مارگوت بیکل" از کتاب "چیدن سپیده دم" با ترجمه و صدای "احمد شاملو" که می توانید از اینجا دریافت و گوش کنید. (حجم 345 KB)
پرسید:«چه حسی نسبت به «صَدّام» داری؟!»
بغض راه گلومُ بست. سرم داغ شد و گوشام سرخ. رگ گردنم برجسته شد و نفسم بریده بریده. اشک تو چشام حلقه زد و شدم مثه یه بشکه باروت که منتظر یه جرقه ست. صدام عمقی گرفت به وسعت هشت سال تموم و هر سال سیصد و شصت و پنج روز و هر روز بیست و چهار ساعت و هر ساعت شصت دقیقه و هر دقیقه شصت ثانیه و هر ثانیه هزاران هزار اتفاق بد، اتفاق تلخ، اتفاق نابود کننده.
هنوز بغض راه گلومُ بسته بود که گفت: «نمی خواد چیزی بگی، فهمیدم.»
پ.ن.1: گفت فهمیدم، اما نفهمید. نه اینکه نخواد، نمی تونست.
پ.ن.2: نهم دیماه هشتاد و پنج، "صَدّام" فقط اعدام شد و نه قصاص.
می شد پیش بینی کرد. خیلی کار سختی نبود. فقط کافی بود به تاریخ کهن مان نگاه کنیم. در جای جای این تاریخ بلند، تن لگدمال این سرزمین از چکمه و دشنۀ اجانب کبود و زخمی است. وقتی خودی هم دلسوز این مملکت و مردمش نیست، چه امیدی به غیر؟
خلاصه کنم. سرمایه گذاری بر روی دو کشور چین و روسیه به منظور نفوذ بر گروه 5+1 و به تبع آن شورای حکام کار عبثی بود. پیش تر ها هم از این روسیه، نیش نوش کرده بودیم.
بهرحال اظهارات البرادعی - در دو روز مانده به پایان ریاست - که متناقض با گزارش های اخیرش بود بهمراه پیش نویس قطعنامه ای که کشورهای عضو گروه 5+1 شامل آمریکا، انگلیس، فرانسه، آلمان، چین(!) و روسیه(!) تهیه کرده بودند، منجر شد به صدور قطعنامه ای بر علیه ایران در شورای حکام. قطعنامه ای که در آن ایران ملزم به توقف ساخت تاسیسات هسته ای فوردو - در نزدیکی قم - می شود. قطعنامه ای که از 35 عضو شورای حکام، 25 عضو به آن رای مثبت دادند که در این بین دیدن اسامی کشورهای چین(!) و روسیه (!) و همینطور هند، ژاپن، کره جنوبی، کامرون، بورکینافاسو و کنیا بسیار دردآور است.
بر خلاف نظر نمایندۀ ایران در آژانس که می گوید این اتفاق یعنی عدم رای موافق 10 عضو این شورا (6 رای ممتنع، 1 عضو بدون رای و 3 رای مخالف) به این قطعنامه، به منزلۀ شکست غرب بوده، من معتقدم این شکستی به مراتب بزرگتر برای خودمان بود. و یک هشدار برای بازگشت به اصل نه شرقی، نه غربی. و یک زنگ خطر برای آینده مان. آینده ای که اگر اتکایش - به هر وسیله ای - به کشورهای غیر باشد، هر آن احتمال سقوطی اینچنین دارد. اگر قرار باشد در مواقع حساس و ضروری، کشورهای دوست و برادر(!!) اینچنین پشت ما را خالی کنند، اصلا چه نیازی به روابط؟ آن هم به این شدت و تنگاتنگی؟
حرف آخر اینکه باید خنجر از پشت کشیدن این دو کشور را به حافظه مان بسپاریم و قطعا در روابط آینده مان تاثیر بدهیم. لزوما نه به معنای قطع روابط و البته حتما با کاهش شدید آن. اگرچه حتی با قطع روابط نیز ما چیزی برای از دست دادن نداریم. برای ما که چندین و چند سال است زیر شدیدترین تحریم ها زندگی کرده ایم، عدم حضور دو کشور دیگر چندان سخت نیست. حداقل اش این است که به شعارمان پایبند مانده ایم.
پ.ن: رای های شورای حکام:
رای مخالف: ونزوئلا، مالزی و کوبا
رای ممتنع: افغانستان، برزیل، مصر، پاکستان، آفریقای جنوبی و ترکیه
بدون رای: آذربایجان (به هنگام رای گیری، نشست را ترک کرد)
رای موافق: آرژانتین، استرالیا، بورکینافاسو، کامرون، کانادا، چین، دانمارک، فرانسه، آلمان، هند، ژاپن، کنیا، کره جنوبی، مغولستان، هلند، نیوزلند، پرو، رومانی، روسیه، اسپانیا، سوییس، اوکراین، انگلیس، امریکا، اروگوئه
سالهاست اسیر علامت های سوالم. سوال هایی که مزرعۀ ذهنم را زیر و رو کرده اند به شخمی نا به هنگام و ناهمگون. تا به حال به علامت سوال فکر کرده ای؟ چقدر شبیه به واژگون شدۀ چنگک قنارۀ قصابی هاست. سالهاست که لاشۀ سلاخی شدۀ گوسفندهای اندیشه ام را روزگار به چنگک قنارۀ علامت های سوال آویخته و هر آن به ضرب ساتور ناباوری تکه ای از آن را می بُرد و می بَرد. سالهاست که خوب می فهمم دامدار بی دام به دیدن گوسفندهایش در بن بست قصابی چه می کشد آن گاه که پینۀ دستانش از پروار شدنشان هنوز خوب نشده. سالهاست اسیر این چرخۀ بی توقفم.
پ.ن: وقتی وبلاگنویس باشی و مدتی طولانی در صف قصابی "منصور" بلوار فردوس بمانی، نتیجه اش همین می شود.
ترانه هایی برای بیداری (2): قطعه ای از اشعار "لنگستون هیوز" از کتاب "سیاه همچون اعماق آفریقای خودم" با ترجمه و صدای "احمد شاملو" که می توانید از اینجا دریافت و گوش کنید. (حجم 1.02 MB)
وقتی در دربارۀ وبلاگش می خوانم که:
« حکایت آقای ِ کوچکـ ِ خانه ما، از هفتم اردیبهشت هشتاد و هشت، آغاز شد. دانیال نام فرزندی است که از همان آغاز در سینه خود دردی پنهان داشت تا آنکه در هفتم شهریور ماه، خیلی اتفاقی گوشی طبیب روی سینه اش رفت و نشانه ای که تا آن روز پنهان بود، عیان شد. اینگونه شد، که «دانیال»، نام بزرگترین امتحان زندگی ما شد. »
و در لا به لای سطرهایی از مطالبش می بینم که گفته:
« الحمدلله و شکر بر خدایی که بر ما پیامبری بی زبان و بی کتاب نازل کرد تا هر نفسش ذکر باشد... پیامبری که روزگاری است جماعتی به بهانه او، دست به آسمان گرفته اند. »
نمی توانم جلوی شعری را بگیرم که یقۀ گلویم را گرفته. این شعر را تقدیم می کنم به پدر دانیال کوچکی که این روزها نفس نفس زدن هایش، جماعتی را به نفس نفس زدن کشانده.
درد از چهار سو به دلم چنگ می زند
قلبم عجیب قرص و قوی مثل آهن است
انگار یکنفر به من آهسته قول داد
در دست دانیال تو فردای میهن است
نوبت به خنده های شما نیز می رسد
امروز اگر زمین و زمان با تو دشمن است
یعنی که مرد کوچک تو خوب می شود
یعنی هنوز روز پس ِپشت روزن است
ایمان بیاوریم به حکم حکیم حق
آینده همچو برف سپید است و روشن است
لـاف و گزاف نیست که جاوید و جاودان
می ماند آنکه گفت خدا حاکم من است
پ.ن.1: برای سلامتی این کودک (و البته همه ی کودکان) دعا کنیم.
پ.ن.2: اللهم شف کل مریض.
این روزها دلم خودم را نمی خواهد.
دلم این سجاد ِجدی نگرانی را که همۀ حواسش به دلواپسی هایش است و خیلی وقت است انگار خودش را در تودرتوی اندیشه های جهانی اش گم کرده، نمی خواهد. دلم این چشم های خسته ای که اغلب به گوشه های اتاق خیره می ماند و این موهایی که کم کم سفید می شود و می ریزد و این لب های بی لبخند و این ذهن ِمشوش ِهمیشه درگیر را نمی خواهد. دلم این قلب ِتپندۀ آرزودار ِهمیشه کاش کاش گوی بی آرامش ِ سنگینی را که این روزها انگار یکی در میان می زند، نمی خواهد. دلم این روح ِخستۀ چندصدسالۀ بیدار ِبزرگی را که می خواهد همه چیز را بفهمد و در خود بگیرد، نمی خواهد. دلم این آدم بزرگ بودن بی لذت را نمی خواهد.
دلم همان کودکی را می خواهد که بر دوچرخه اش می نشست و حیاط ِخانه را که تمام وسعت جهانش بود سرخوشانه رکاب می زد.
پ.ن: این روزها، دلم خود ِامروزم را نمی خواهد.
ترانه هایی برای بیداری (1): قطعه ای از اشعار "مارگوت بیکل" از کتاب "سکوت سرشار از سخنان ناگفته ست" با ترجمه و صدای احمد شاملو که می توانید از اینجا دریافت و گوش کنید. (حجم 721 KB)
کودک نبودم اما هیچ پیش زمینه ای در این باره نداشتم. انگار برایم مثل همیشۀ داستان های کودکی، خلاف کردن ها و بد بودن ها فقط و فقط مخصوص مردها بود و تمام خوبی ها و پاکی ها خلاصه می شد در زن ها. همۀ این قاعده ذهنی ام اما آن روز به هم خورد. همان روزی که مادر که در هنرستان دخترانۀ روبروی خانه مسئولیتی داشت آن خبر باورنکردنی - البته برای آن روزهای من - را داد. خبر این بود:
دو دختر دبیرستانی در نمازخانۀ هنرستان مشروب خورده بودند و مستِ مست آنقدر سر و صدا کرده بودند که مسئولین هنرستان باخبر شدند و ...!
به آدمی می مانستم که تمام باورها و اعتقاداتش به یکباره زیر و رو شده. باورکردنش آنقدر برایم سخت و دشوار بود که آن شب تب کردم و تا دیروقت هزار جور فکر و خیال در سر نوجوانم رژه رفت.
بعد از آن - و به خصوص در دانشگاه - آنقدر چیزهای عجیب و غریب دیدم و شنیدم که دیگر همه چیز برایم عادی شد. دیگر خبری از ناباوری و تب نبود. تنها و تنها شنیدن و دیدنشان باعث ایجاد حسی بد در من می شد. حسی مثل حس دیدن دخترک نوجوانی که دو شب پیش در سوپرمارکت نزدیک خانه مان به دنبال سیگار esse بود و از فروشنده کبریت طلب می کرد. یا زنی که دیروز در اتوبان رسالت رانندۀ ماشین جلویی من بود و دستِ با سیگارش را از پنجرۀ ماشین بیرون برده بود و خاکسترش را می تکاند.
پ.ن: نگران مادران آینده ی این سرزمینم.
در جلد دوم کتاب «نشان از بی نشان ها» که شرح حال عرفانی «شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی» است، در صفحه چهل و پنج در حکایت بیستم آمده:
«آقای موسویان حجازی ]...[ گفتند در آخرین سفری که به مشهد مشرف شدیم، به اتفاق چند تن از علما روحانیون ]...[ خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی رحمۃ اله علیه رسیدیم. در این موقع عدۀ زیادی در خانه مرحوم حاج شیخ جهت گرفتن دعا و دوا جمع بودند. پیرمردی که خدمتگزار حاج شیخ بود، مرتب به در خانه می رفت و چیزهایی ازقبیل نبات و غیره که مردم برای تبرک آورده بودند می گرفت و خدمت حاج شیخ تقدیم می کرد و آن مرحوم دعایی بر آن ها می خواندند و رد می کردند. در این موقع مرحوم حاج شیخ ملا علی ماربینی به حاج شیخ عرض کردند آقا آیا ممکن است دعایی که به این ها می خوانید به ما هم تعلیم فرمایید؟ حاج شیخ فرمودند چیز فوق العاده و تازه ای نیست. فقط یک حمد می خوانم»
حرف من این است، وقتی آن عارف بزرگ با آن همه کرامات بی نظیر، در رفع حاجات مردم فقط یک حمد ساده می خواند، باید ایمان بیاوریم به این که نفس انسان هاست که موجب پذیرش یا عدم پذیرش دعا می شود نه آنچه می خوانند. آنوقت دیگر بعضی از ما دلمان را به رمل و اسطرلاب راهزنان خیابان نشین خوش نمی کنیم تا از پس جادوهایشان، خواسته هایمان را بیابیم. و اوراد نامعلومشان را چون کلامی مقدس نمی پنداریم بی آنکه از خود بپرسیم تضمین پذیرش این ورد و دعا چیست؟
پ.ن: شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی (عکس) به سال 1361 ه.ق وفات کرد و آرامگاهش (عکس) در صحن عتیق حرم امام رضا(ع) است. اگر گذرتان به مشهد افتاد، سری بزنید.
قیصر امین پور در دوم اردیبهشت 38 در گتوند در شمال استان خوزستان به دنیا آمد! تحصیلات ابتدایی را در گتوند ادامه داد و در سال 57 در رشتۀ دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی پس از مدتی از این رشته انصراف داد! قیصر امین پور در سال ۶۳ بار دیگر اما در رشتۀ زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال 76 از پایان نامۀ دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد! او از سال 58 تا 66 مسئولیت صفحه شعر هفته نامه سروش را بر عهده داشت و اولین مجموعه شعر خود را در سال 63 منتشر کرد! اولین مجموعۀ او «در کوچۀ آفتاب» دفتری از رباعی و دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها و شعرهای سپید او را در بر میگرفت! قیصر هیچگاه اشعار فاقد وزن نسرود و در عین حال این نوع شعر را نیز هرگز رد نکرد! دکتر قیصر امین پور تدریس در دانشگاه را در سال 67 و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال 69 در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد! وی همچنین در سال 68 موفق به کسب جایزۀ نیما یوشیج، موسوم به مرغ آمین بلورین شد! دکتر امین پور در سال 82 به عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی برگزیده شد! وی پس از تصادفی در سال 78 همواره از بیماریهای مختلف رنج میبرد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت سه بامداد سه شنبه هشت آبان 86 در بیمارستان دی درگذشت! پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد! پس از مرگ وی میدان شهرداری منطقه دو تهران واقع در سعادت آباد به نام قیصر امین پور نامگذاری شد!
« وقتی جهان
از ریشه ی جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یأس می آید،
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می کند،
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است! »
پ.ن.1: تیتر این نوشته برگرفته از غزلی است از "محمد حسین نعمتی" شاعر اهل استان فارس که در سوگ "قیصر" نوشته و بسیار شنیدنی است! فایل صوتی آن را می توانید از اینجا دریافت و گوش کنید! (حجم فایل: 1.42 MB)
پ.ن.2: متن این شعر :
می شد بگويم نه ولی آخر، چيزی عوض می شد مگر با نه؟
سيلی زدم بر صورتم صد بار، شايد خيالی باشد اما نه!
در چشمه چون تصوير ماه افتاد، جوشيد، طغيان کرد و راه افتاد
مرداب ها آغوش وا کردند، جايی بجز آغوش دريا؟ نه!
افسوس دريا را نفهميديم، روز مبادا را نفهميديم
ديدي که بعد از رفتن او شد، هر روزمان روز مبادا! نه!؟
نامردمی ها مرد را آزرد، تا در سکوت سرد شب پژمرد،
او بغض قيصر بودنش را خورد، او نان قيصر بودنش را نه!
او در ميان دوستان تنها، افسوس وقتی گفتن از دريا،
افتاده دست گوش ماهی ها ، بايد خروشد اينچنين يا نه؟
شايد زمان ما را عوض کرده است، اين مرد اما همچنان مرد است
اين مرد نام ديگرش درد است، چيزی که در او بود و در ما نه!
دلخسته از زندان در زندان، از جنگ با اين درد بی درمان
مرگ آمد و اين مرد بی پايان، چيزی نگفت اينبار حتی نه
صبح سه شنبه هشتم آبان، آغوش باز سيّد و سلمان
آغاز قيصر بود يا پايان؟ پايان قيصر بود... اما نه!